تبليغاتX
vista
سي‌نما ، شعر ، ادبيات ، هنرهاي تجسمی - نمايشي و غیره...
بیست و یکم فروردین 1386ساعت2

اشاره‌اي ضروري: سيد مرتضي آويني در شهريور ۱۳۲۶ در شهرري به‌دنيا آمد.در سال ۱۳۶۷ و هم‌زمان با ورود وي به حوزه هنري، مجله «سوره » با سردبيري‌اش و با نگاهي كارشناسانه به حوزه‌هايي نظير ادبيات ، نقاشي ، گرافيك ، تاتر، سينما و …انتشاريافت.
«روايت فتح» كه پخش آن از سال ۱۳۶۴شروع شد، مجموعه‌ مستندی بود که فارغ از گزارش‌هاي كليشه‌اي و پرهيز ازشعارزدگی، می‌کوشید به لایه‌های پنهان جنگ بپردازد... چيزي نگذشت كه «ديگران»، مانع «راوي فتح» شدند! اما آقا مرتضي ساكت ننشست. مصمم آستين بالا زد تا روايت ديگري را با دوربين‌اش بسازد.تلاش دوباره‌ي او،دوره‌‌اي جديدي از روايت فتح را كه با نگاهي پخته‌تر و ارزش‌هاي بالاي فني همراه شده بود،در تـاريـخ ثبت كرد
.
اما ساخت دوره‌ي جديد روايت فتح نزديك يك‌سال بيش‌تر دوام نيافت.در بهار سال ۱۳۷۱ زماني كه چند روزي از عيد نوروز مي‌گذشت، مرتضي آويني يك‌بار ديگر سفر اوديسه‌وار و مكاشفه آميزاش را در خاكريزهاي به‌جاي مانده از جنگ آغاز كرد. مقصد او اين بار فكه بود.جايي كه بهترين فرزندان اين آب و خاك در آن جان باخته بودند. روز ۱۹ فروردين۷۲ و در منطقه عمومي فكه، سيد مرتضي آويني كه پيشاپيش گروه حركت مي‌كرد، با برخورد به‌يك مين ناجوانمرد [ و يادگار شوم زمان جنگ]، از ناحيه پا به شدت زخمي شد و پيش از آن كه به بيمارستان برسد،رخت از زمين خاكي بربست ... و در قطعه‌ي ۲۹ بهشت‌زهرا آرام گرفت؛ شهيد اهل قلم.
ح .ش

مرتضی آوینی از زبان خودش [ سال ۱۳۷۱]
من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به‌دنیا آمده و بزرگ شده‌ام كه در هر سوراخ‌اش كه سر می‌كردی،به‌یك خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی.
این‌جانب - اكنون ۴۶ تمام دارم. درست ۳۴پیش یعنی، درسال ۱۳۳۶ شمسی مطابق با ۱۹۵۶ میلادی در كلاس ششم ابتدايی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به‌كمك اسرايیل شتافته و به مصر حمله كردند و  بنده هم به عنوان یك پسر بچه ۱۲-۱۳ ساله تحت تاثیر تبلیغات آن روز كشورهای عربی،یك روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ كلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جای‌مان نشستیم اتفاقا آقای مدیرمان آمد تا سری هم به كلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را كه نوشته؟» صدا از كسی درنیامد من هم ساكت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.
ناگهان یكی از بچه‌ها بلند شد و گفت:«آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم من‌را به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم كلی سر و صدا كرد و خلاصه این‌كه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:«بیا دم در دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یكی از معلمین، كار را درست كرد و من فهمیدم كه نباید وارد معقولات شد.
بعدها هم كه در عالم نوجوانی و جوانی،گه‌گاه حرف‌های گنده گنده و سوالات قلمبه سلمبه می‌كردیم معمولاً‌ به زبان‌های مختلف حالی‌مان می‌كردند كه وارد معقولات نباید بشویم. مثلا‌ یادم است كه در حدود سال‌های۴۵-۵۰با یكی از دوستان به منزل یك نقاش‌كه همه‌اش از انار نقاشی می‌كشید، رفتیم. می‌گفتند از مریدان عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سوال می‌كردیم با یك حالت خاصی  به ما می‌فهماند كه به این زودی و راحتی نمی‌شود وارد معقولات شد. تصور نكنید كه من با زندگی به سبك و سیاق متظاهران به روشنفكری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم.من هم سال‌های سال در یكی از دانشكده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شب‌های شعر و گالری های نقاشی رفته‌ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعت‌ها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساحتی» هربرت ماركوز را - بی‌آن‌كه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوش‌بختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتا از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است كه هركس به‌راستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.
و حالا از یك راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما كاری را كه اكنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین كامل می‌گویم كه تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ نرسانده‌ام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های كوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم كه دیگر چیزی كه «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمه‌الله علیه»
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شكر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن‌چه كه انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است - همه هنرها این‌چنین‌اند كسی هم كه فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود  اوست - اما اگر انسان  خود را در خدا فانی كند، آن‌گاه این خداست كه در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر این‌چنین ادعايی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است.
با شروع كار جهاد سازندگی در سال ۵۸ به روستاها رفتیم كه برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورت‌های موجود رفته رفته ما را به فیلم‌سازی برای جهاد سازندگی كشاند. در سال ۵۹ به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی كه پیش از ما به‌وسیله كاركنان خود سازمان صدا وسیما تاسیس شده بود، مشغول به كار شدیم. یكی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود كه فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از كانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود كه بیل را كنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد – به همراه یکی از برادران جهاد به‌نام «محمد رضا صراطی» – ما با چند تن از برادران دیگر، كار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ كاری را مستقلا انجام نداده‌ام كه بتوانم نام ببرم. در همه فیلم‌هایی كه در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است ، سهم كوچكی نیز – اگر خدا قبول كند – به این حقیر می‌رسد و اگر خدا قبول نكند كه هیچ.
به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشته‌ام. آرشیتكت هستم! از سال ۵۸و ۵۹ تاكنون بیش از یكصد فیلم ساخته‌ام كه بعضی عناوین آن‌ها را ذكر می‌كنم: مجموعه«خان گزیده‌ها»، مجموعه «۶ روز در تركمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» - نزدیك به ۷۰قسمت- و در ۱۴ قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بوده‌ام. یك ترم نیز در دانشكده سینما تدریس كرده‌ام كه چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه هم‌خوانی نداشت، از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر كردم. مجموعه مباحثی را كه برای تدریس فراهم كرده بودم با بسط و شرح و تفسیر بیش‌تر در كتابی به‌نام «آینه جادو» - به‌خصوص در مقاله‌ای با عنوان «تاملاتی درباره‌ سینما»كه نخستین‌بار در فصل‌نامه سینمایی فارابی به‌چاپ رسید – در انتشارات برگ به‌چاپ رسانده‌ام.

آخرنوشت:  مي‌گويند در بخشنامه‌اي كتبي كه از سوي هاشمي [ربيس وقت  صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران] خطاب به حراست سازمان صادره شد، اين‌چنين آمده بود: ورود آويني به صدا و سيما ممنوع است.
ضميمه نوشت آخر: قطعه ۵۳ بهشت زهرا مجاور قطعه 
۲۹
است.فاصله «محمد رضا» با «آقا مرتضا»، چند قدم بيش‌تر نيست. حس غريبي دارم وقتي كنارسنگ قبر و ردیف«بچه‌هاي فكه» مي‌نشينم و از زاويه‌اي خاص، زُل مي‌زنم به آويني !
بازهم شنیده‌ام که می‌گويند: داغ برادر مُرده را، برادر مُرده مي‌داند...

 لینک‌ مرتبط: «دریدن حجاب خود» ، به‌روایت آقا مرتضا

 

 

قلمي شده توسطح.شریفی‌فر | موضوع: | لینک ثابت |