در تمام آن سالها،مادرم ظهرها مرا به زور ميخوابانيد؛ اما خوابي نبود؛ سراسر خيال بود و خاطره. از بازي فشار انگشتان بر پلكهاي هم آمدهي چشم و گشودن يكبارهي آن،هجوم ستارهها را بهياد دارم كه از آسمان اتاق كوچكمان برزمين گليمي كه بر آن خوابيده بودم ميريخت. خرمگسي كه زياد وزوز ميكرد، مرا به كشتن خود ميخواند. خيال مگس كش را بر ميداشتم و 3 بار به روي آن ميكوبيدم؛ اگر وز وز نميكرد لابد مرده بود.
در همان سالها كه 5ساله بودم ازدواج كردم؛ با دختري از خيال و خانهي همسايه،كه بزرگتر از من بود و بچهاي داشتيم كه در تنهايي آن ظهرهاي خوابزده، او را به گردش ميبردم. سوار چرخ و فلكي ميشديم و از بالا و بغل ميچرخيديم. خوب يادم هست تا مدتها اسم پسرم «صندل» بود. موهاي بوري داشت و از من بهتر بلد بود كتاب فارسي را بخواند. براي همين كنار پلههايي كه به دهليز خانه ميرفت،همسايه ُكردمان، نصرت، او را بغل ميكرد و ميبوسيد و به دخترش ميگفت كه درس خواندن را از او ياد بگيرد. زنم زري، از خالهي شوهر نكردهام، زيباتر بود، مثل يك پري دريايي و من نميتوانستم تصميم بگيرم كه چشم و ابرويش چه شكل باشد.اما دندانهاي شيري سفيدي داشت و موهايي بلند و بافته، و همان لباس گلدار ريز خالهام را ميپوشيد و با مادرم به مسجد ميرفت و من و صندل را پيش مادربزرگمان جا ميگذاشت و ما ميايستاديم تا مادر بزرگم سر از سجده بردارد، تا مهرش را بدزديم و نماز بخوانيم.
من حتا 3بار كتاب چهارم داييام را دزديدم و 2 بار آن را ورق زدم؛ همه حروف مثل هم بودند وعكسهايي تماشايي داشتند. سالهاي غريبي بود. كوچك و بزرگ بودم. پدر نداشتم اما پدر بودم.مادر بارها مرا جلوي پسرم صندل زده بود و من نگريسته بودم تا پيش او كه كنارم ايستاده بود،نشكنم و گذاشته بودم صندل بدود توي كوچهها و از هر كجا كه ميخواهد خروس قندي بخرد و بدون اين كه مواظب ماشين باشد، از خيابان بگذرد و با بچههاي لات كوچه كه فحش ميدهند تيله بازي كند.
سالهاي غريبي بود و من آن سالها صدها زن داشتم.در اتوبوسي كه مادرم را از بيمارستان كارش به خانه ميآورد، آن ها را ميديدم. همهشان در بغل مادرهايشان بودند. مادرم به آنان ميگفت «كوچولو عروس من ميشي؟» و من خيلي از آنها را دوست نداشتم. حتا آن يكي كه بيسكويت هاي مك زدهاش، دور دهانش چسبيده بود و موهاي فري داشت.هر چند كه تا عصر همان روز يا 3روز بعد، هنوز آنها زنم بودند و صندل پسرم، پسر آنها هم بود و همهي آنها براي من همين صندل را ميزاييدند.
خالهام هم «صندل»هاياش را دوست داشت. ميگفت:«راحتتر از كفش است دورش باز است، پايم عرق نميكند؛ آدم انگار پرواز ميكند» و من و صندل با هم پرواز ميكرديم. صندل پسرم، يك نوك انگشت از من كوچكتر بود؛ اما من او را كه سبك بود، راحت بغل ميكردم و به آسمان ميرفتيم و روي هر پشتبامي كه ميخواستيم مينشستيم و هر كبوتري را جا ميگذاشتيم. از آن بالا، خانهها به همين بزرگي بودند كه از پشت بام به حياطشان نگاه كني. حتا آن بالا هم حياطي بود كه كفاش آجر فرش بود و آب حوضاش سبز بود و كنارهاش كرم داشت و مثل خيالهاي بد مرا ميخورد. يادم هست مادرم چشم ديدن صندل را نداشت، اما بهروي خودش نميآورد كه من پسردار شدهام و مدام ميگفت: «اين آشغال هايي را كه زمين ريختهاي ، جمع كن!» و من صندل را زير لباسهايام مخفي ميكردم و از هر غذايي كه ميخوردم به او هم يواشكي اين و آن ميدادم و هر چه را ميديدم نشانش ميدادم. هيچوقت او را نزدم. حرف مرا گوش ميكرد و ما همديگر را ميدانستيم. من ميانديشيدم كه او نبايد توي شلوارش جيش كند و او نميكرد، دست و صورتش شسته باشد و شسته بود، و با من بيايد توي تشت كنار حوض پر از ماهي حياط، تا مادرم ما را بشويد، ميآمدم و شسته ميشد و مادرم هيچ نميفهميد و من و او با كرمهاي آبِ حوض بازي ميكرديم و من كه از دستهجمعي آنها كه بر هم ميلوليدند چندشم ميشد،او هم چندشش ميشد و آنوقت هر دو عرقگيرهايمان را ميپوشيديم و گرگم به هوا بازي ميكرديم تا غروب بيايد و محبوبههاي شب باز شوند و گلهاي ياس را بو كنند و به گل محمدي صلوات بفرستند.
صندل پسر خوبي برايام بود.من از او راضي بودم؛ اما مادرم از من راضي نبود و مرا ظهرها به زور ميخوابانيد، من از جايام بر ميخاستم و پشت پردهايها را كنار ميزدم و از پشت شيشههاي گرهدار اتاق، كه نشانههايي از تماس بادبزن و مگس داشت به حياط خانه، در آن ظهر دم كرده و حوض سبزش و بوته ياس ديوارياش نگاه ميكردم و آب ميخوردم و آب ميخوردم و شكمم باد ميكرد و باد ميكرد و بارها صندل را ميزاييدم و مادرم در خواب بود و چه ميدانست.
تابستان 1365 - محسن مخملباف

لينك مطالب مرتبط:
مخملباف : چيفكر ميكرديم، چي شد؟!
«فضيلت بسمالله» [فيلمنامهاي از: محسن مخملباف]
«حج» [فيلمنامهاي از: محسن مخملباف]

محبوبه شب با صداي سياوش قميشي





