تبليغاتX
vista
سي‌نما ، شعر ، ادبيات ، هنرهاي تجسمی - نمايشي و غیره...
شانزدهم فروردین 1388ساعت0

در تمام آن سال‌ها،مادرم ظهرها مرا به زور مي‏خوابانيد؛ اما خوابي نبود؛ سراسر خيال بود و خاطره. از بازي فشار انگشتان بر پلك‌هاي هم آمده‌ي چشم و گشودن يك‌باره‌ي آن،هجوم ستاره‏ها را به‌ياد دارم كه از آسمان اتاق كوچك‌مان برزمين گليمي كه بر آن خوابيده بودم مي‏ريخت. خرمگسي كه زياد وزوز مي‏كرد، مرا به كشتن خود مي‏خواند. خيال مگس كش را بر مي‏داشتم و 3 بار به روي آن مي‏كوبيدم؛ اگر وز وز نمي‏كرد لابد مرده بود.
در همان سال‌ها كه 5ساله بودم ازدواج كردم؛ با دختري از خيال و خانه‌ي همسايه،كه بزرگ‌تر از من بود و بچه‏اي داشتيم كه در تنهايي آن ظهرهاي خواب‌زده، او را به گردش مي‏بردم. سوار چرخ و فلكي مي‏شديم و از بالا و بغل مي‏چرخيديم. خوب يادم هست تا مدت‌ها اسم پسرم «صندل» بود. موهاي بوري داشت و از من به‌تر بلد بود كتاب فارسي را بخواند. براي همين كنار پله‏هايي كه به دهليز خانه مي‏رفت،همسايه ُكردمان، نصرت، او را بغل مي‏كرد و مي‏بوسيد و به دخترش مي‏گفت كه درس خواندن را از او ياد بگيرد. زنم زري، از خاله‌ي شوهر نكرده‏ام، زيباتر بود، مثل يك پري دريايي و من نمي‏توانستم تصميم بگيرم كه چشم و ابرويش چه شكل باشد.اما دندان‌هاي شيري سفيدي داشت و موهايي بلند و بافته، و همان لباس گلدار ريز خاله‏ام را مي‏پوشيد و با مادرم به مسجد مي‏رفت و من و صندل را پيش مادربزرگ‌مان جا مي‏گذاشت و ما مي‏ايستاديم تا مادر بزرگم سر از سجده بردارد، تا مهرش را بدزديم و نماز بخوانيم.
من حتا 3بار كتاب چهارم دايي‏ام را دزديدم و 2 بار آن را ورق زدم؛ همه حروف مثل هم بودند وعكس‌هايي تماشايي داشتند. سال‌هاي غريبي بود. كوچك و بزرگ بودم. پدر نداشتم اما پدر بودم.مادر بارها مرا جلوي پسرم صندل زده بود و من نگريسته بودم تا پيش او كه كنارم ايستاده بود،نشكنم و گذاشته بودم صندل بدود توي كوچه‏ها و از هر كجا كه مي‏خواهد خروس قندي بخرد و بدون اين كه مواظب ماشين باشد، از خيابان بگذرد و با بچه‏هاي لات كوچه كه فحش مي‏دهند تيله بازي كند.
سال‌هاي غريبي بود و من آن سال‌ها صدها زن داشتم.در اتوبوسي كه مادرم را از بيمارستان كارش به خانه مي‏آورد، آن ها را مي‏ديدم. همه‏شان در بغل مادرهاي‌شان بودند. مادرم به آنان مي‏گفت «كوچولو عروس من مي‏شي؟» و من خيلي از آن‌ها را دوست نداشتم. حتا آن يكي كه بيسكويت‏ هاي مك زده‏اش، دور دهانش چسبيده بود و موهاي فري داشت.هر چند كه تا عصر همان روز يا 3روز بعد، هنوز آن‌ها زنم بودند و صندل پسرم، پسر آن‌ها هم بود و همه‌ي آن‌ها براي من همين صندل را مي‏زاييدند.
خاله‏ام هم «صندل»هاي‌اش را دوست داشت. مي‏گفت:«راحت‏تر از كفش است دورش باز است، پايم عرق نمي‏كند؛ آدم انگار پرواز مي‏كند» و من و صندل با هم پرواز مي‏كرديم. صندل پسرم، يك نوك انگشت از من كوچك‌تر بود؛ اما من او را كه سبك بود، راحت بغل مي‏كردم و به آسمان مي‏رفتيم و روي هر پشت‏بامي كه مي‏خواستيم مي‏نشستيم و هر كبوتري را جا مي‏گذاشتيم. از آن بالا، خانه‏ها به همين بزرگي بودند كه از پشت بام به حياطشان نگاه كني. حتا آن بالا هم حياطي بود كه كف‏اش آجر فرش بود و آب حوض‌اش سبز بود و كناره‏اش كرم داشت و مثل خيال‌هاي بد مرا مي‏خورد. يادم هست مادرم چشم ديدن صندل را نداشت، اما به‌روي خودش نمي‏آورد كه من پسردار شده‏ام و مدام مي‏گفت: «اين آشغال هايي را كه زمين ريخته‏اي ، جمع كن!» و من صندل را زير لباس‌هاي‌ام مخفي مي‏كردم و از هر غذايي كه مي‏خوردم به او هم يواشكي اين و آن مي‏دادم و هر چه را مي‏ديدم نشانش مي‏دادم. هيچ‌وقت او را نزدم. حرف مرا گوش مي‏كرد و ما هم‌ديگر را مي‏دانستيم. من مي‏انديشيدم كه او نبايد توي شلوارش جيش كند و او نمي‏كرد، دست و صورتش شسته باشد و شسته بود، و با من بيايد توي تشت كنار حوض پر از ماهي حياط، تا مادرم ما را بشويد، مي‏آمدم و شسته مي‏شد و مادرم هيچ نمي‏فهميد و من و او با كرم‌هاي آبِ حوض بازي مي‏كرديم و من كه از دسته‌جمعي آن‌ها كه بر هم مي‏لوليدند چندشم مي‏شد،او هم چندشش مي‏شد و آن‌وقت هر دو عرق‌گيرهاي‌مان را مي‏پوشيديم و گرگم به هوا بازي مي‏كرديم تا غروب بيايد و محبوبه‏هاي شب باز شوند و گل‌هاي ياس را بو كنند و به گل محمدي صلوات بفرستند.
صندل پسر خوبي براي‌ام بود.من از او راضي بودم؛ اما مادرم از من راضي نبود و مرا ظهرها به زور مي‏خوابانيد، من از جاي‌ام بر مي‏خاستم و پشت پرده‏اي‌ها را كنار مي‏زدم و از پشت شيشه‏هاي گره‏دار اتاق، كه نشانه‏هايي از تماس بادبزن و مگس داشت به حياط خانه، در آن ظهر دم كرده و حوض سبزش و بوته ياس ديواري‏اش نگاه مي‏كردم و آب مي‏خوردم و آب مي‏خوردم و شكمم باد مي‏كرد و باد مي‏كرد و بارها صندل را مي‏زاييدم و مادرم در خواب بود و چه مي‏دانست.
تابستان 1365 - محسن مخملباف

 

 

لينك مطالب مرتبط:
مخملباف : چي‌فكر مي‌كرديم، چي شد؟!

«فضيلت بسم‌الله» [فيلم‌نامه‌اي از: محسن مخملباف]

«حج» [فيلم‌نامه‌اي از: محسن مخملباف]

«به‌نام معشوق»،مرا ببوس!

 

محبوبه‌ شب با صداي سياوش قميشي

 

 

 

 

 

 

قلمي شده توسطح.شریفی‌فر | موضوع: | لینک ثابت |