او رادرخانهای 9متری و در دورترین نقطهی حاشیهای تهران دیدم.تکیده بود و سیهچرده.وقتی به چشمهای نافذ و ریز او زُل زدم،گویی جرات کلام را از من دزدیده باشند! دیگر نتوانستم طاقت بیاورم ...
باز شب عید و بیداری یک نوستالژی خفته و ابلهانه ... راستی! موهای اندک اما سیاهاش،با من حرف میزد!
بارها از خود پرسیده بودم: آیا میشود اورا دوباره دید؟و باز سوال و سوال که چرا او را پیدا نمیکنم؟
ناگهان بهیادم میآید آخرین باری که او را دیدم! ... باز تردید...؛ خوب نمیدانم درلابهلای یادداشتهایام بود،یا اینکه «درد» سرشار او را در جایی دیگردیده و یاخوانده بودم؟ نکند از پشت ویزور دوربین،نگاهاش میکردم؟ همان معصومیت نابی را که بهیادگار میگذارد وگذاشت:
قالی خانهامان سوراخ است.
مادرم ميگويد : قالی بیسوراخ ، قالی نيست!
خواهرم مدام نق میزند :
این تلويزيون هم که کانال ۳ نداره ؟
پدرم ميگويد: اگر بود ،حالا بی آرزو بودی؟
2 ماهی است که برادرم بی عينک به مدرسه میرود.
با خجالت ميگويد :دستهی عينکام شکسته !
مادر ميگويد : بگو لنز زدی...!
برادرم رو بهمن میکند و با زخم زبانی چندباره ميگويد:
هی! تو هم حرفی بگو تا جوابی بگيری!
بدون انگیزه میگویم «حق»؛ فقط «داد» نيست.
بياييد به يکديگر حق بدهيم...





