تبليغاتX
vista
سي‌نما ، شعر ، ادبيات ، هنرهاي تجسمی - نمايشي و غیره...
هجدهم دی 1386ساعت13

 

تختی سحر شد برخیز! صبح از کران سر بر زد
باز این فلک می‌چرخد،باز این زمین می‌لرزد
در سکر رویا راهی،تا گور تو طی کردم
بر خوابگاهت دستم،انگشت غم بر در زد
برخیز و این مردم را راهی به کارستان کن
وقت سفر شد آنک خورشید غمگین سر زد
از اشک و از هم‌دردی یک کاروان در پی کن
فرش و گلیم و چادر چیزی اگر می‌ارزد
ـ من،خفته‌ی سی‌ساله؟سنگم بسی سنگین است
بر جای مغزم اینک ماری سیه چنبر زد
آیا به یادم داری؟ آن روز؟ آری،آری
روزی که مهرت مهری بر صفحه‌ی دفتر زد
می‌رفتی و دنبالت یک کاروان همدردی
مرغ دعا از لب‌ها،تا آسمان‌ها پر زد
دستان مرد از یاری،جوینده در همیان زد
زن آتش بیزاری،در طوق و انگشتر زد
بر دردها درمان‌ها،از سوی یاران آمد
بر زخم‌ها مرهم‌ها،دستان یاری‌گر زد...
ای خفته سی ساله،برخاستن نتوانی
باید دم از این معنا،با تختی دیگر زد
ای تختیان بر خیزید،با روح تختی هم‌دل
وقتی هزاران کودک،بر خون خود پرپر زد...

 سیمین بهبهانی  27 دي 1385  

آخرنوشت: بچه ‌محل بودن با «تختي»،یکی از دل‌خوشي‌هاي‌ام : «خاني‌آباد»، «قنات‌آباد»، «كوچه‌ي حاج محمد صادق»،«كوچه‌ي حاج ‌سيد مصطفي»،«كوچه‌ي ثمربخش»،،«بازارچه اسلامي» و يك خروار نوستالژي ديگر...
 

 

قلمي شده توسطح.شریفی‌فر | موضوع: | لینک ثابت |