امروز : صندوق پلاستيكي صدقات داخل خانه را با چاقو پاره كردم : دقيقا 3 هزار و 850 تومان داخلاش بود...
عصر : هنوز هزار و 800 تومان پول دارم!
شب : چه بوي گندي دارد سيگار فروردين ... و فكر ميكنم...
فردا : دنبال چسب قطرهاي ميگردم. چاك ِ پاره شدهي صندوق پلاستيكي بهراحتي نميچسبد!
یک نفر در صبح جمعه مرده بود
*
شاید او هم عاشقی آزرده بود
یا که اندوهی فراوان خورده بود
*
چشمهای جمعه خوابآلوده بود
جمعه در خمیازهي خود خفته بود
*
جمعه خود را زیر باران شسته بود
جمعه را اندوه با خود برده بود
*
جمعه هم مانند من دل خسته بود
جمعه رازش را به گوشم گفته بود
*
کاش میشد جمعه را فریاد کرد
جمعه اما گوشهایاش بسته بود
به هيچ چيز فكر نكن.قرار نيست اتفاقي خاصتر از آنچه كه فكر كردي رخ دهد.يكبار ديگر به صفحهي آخر آن دفتر 100 برگ كهنهات نگاه كن بايد همه چيز را برداشته باشى! بله؛ حتما بايد mp3 playerات كنارت باشد تا صداى موسيقي،با نالههاى تو همراهي كند! سيگار و شراب هم كه هست ... شايد اول كه سرخى را ببينى بترسى.اما مطمئن باش شراب بوى خون را كمرنگ مىكند...
دنبال چه ميگردي؟ داستانات هم كه توي همين دفترچهي لعنتيست. هماني كه هنوز اسمي براياش نگذاشتهاي.
راستي!براى تو چه اهميتى دارد كه بعد از تو چه فكرى مىكنند؟حالا كه قرار است بميرى بهتر است همه چيز دم دستات باشد.شايد روزنامهاي غير سياسي،در خبري كوتاه بنويسد: نويسندهاي،فصل پاياني آخرين داستاناش را سينمايي نوشت!
حالا يك سيگار روشن كن.آرام دستت را با حوله خشك كن و بنشين كف سراميكهاى يخ حمام و سرت را هم بلند نكن. بخار همينطور مىپيچد درون خودش:سفيد سفيد.
يادت نرود كه تو بايد پايان داستانات را از روى همين طرح يخ و خيس كاشيها بنويسى.پس با دقت گوش بده به جزييات صداها و بعد بنويس...
گوشهايات صداى قطرات آب را كه به كاشيها مىخورد و بم مىشود،ميشنود.
اصلا چشم و گوش بسته اينها را بنويس!
مادر هم كه نيست بكوبد بر سر و دستها و يا احتمالا صورتش را بمالد به خاك. اينها را مغز مىگويد.هي غر ميزند كه قرار است اينطور بشود.
هدفون را توي گوشهات كيپ ميكني،اما صداي آب با موسيقي درهم آميخته...
حوصله كن؛بنشين يكبار با خودت مرور كن كه چه كارى را اول بايد انجام دهى. فكر كن شراب نوشيدي، پايان داستانات هم كه در حال رقم خوردن است ... رگت را ميزني،اما آخرش چى؟ مىخواهى سر كى كلاه بگذارى؟... اينها را «او» پشت گوشى گفته بود و تو همان لحظه آن فلاشبكِ تعليقوار را براياش خوانده بودى.
خيلي دوست داري تا اينبار مثل آن نويسندهي داستانهاي قبلىات كه همه آثارش آبكى بودند،نباشي! اما«او» دلت را بد جوري به آشوب كشانده بود.با لحن بدي بهت گفته بود: حتما توى اين داستان آخرت،علت «امير كبير» شدن خودت را بنويس... پوزخند تلخاش را فراموش نميكني آنجايي كه گفت: تئورى بافى نكن و خودت باش.بايد بنويسى كه چرا ديگر نمىتوانى بنويسى.حالا پايان خودت را بنويس!
سكانس پاياني: ننويس! اين حرفها را ننويس.فقط به اين فكر كن كه مايهاي داغ،شتك مىزند روى ديوار و آن لحظه فقط دلمههاى خون ِ روي بدنت را تار ميبيني... راستي! قبل از بريدن رگ،حتما خوب ليف بزن.تميز كه باشى چهرهات عرفانى مىشود! بعد هر 2مچ را ببُر كه فكر نكنند ترسيده بودى.آخر قصه هم بهجاي اينكه داستانات را كليشهاي تقديم كني به «او»،با خودكار قرمز بنويس:انتخاب اسم داستان را گذاشتهام بهعهدهي «تو»...
آخرنوشت:بلند شو،كاغذها را جمع كن.فقط مواظب باش دستت خيس نباشد!





